☂♥دنیای من♥☂

☂♥کلبه کوچک من♥☂

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی

 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:9 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|


آخرين مطالب
» به لطف عشق . . .
» نشد . . .
» با شما همه چیز زیباتر است . . .
» من را ببخش . . .
» شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت . . .
» به عشق من به دستانت شک کن . . .
» 
» لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد؟ . . .
» راستش را بخواهید، ما هیچ نیستیم . . .
» خدای شکر که این عمر جاودانی نیست . . .

 Design By : Pichak