☂♥دنیای من♥☂

☂♥کلبه کوچک من♥☂

دلم گرفته، به خود قول داده‌ام اما
برایتان ننویسم چه با دلم کردند

دو استکان بنشین؛ رفع خستگی خوب است
دوباره در دلم انگار چای دم کردند!

 

محمدعلی بهمنی

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:40 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

بارون نمیومد ولی هوا خیلی دل بود
گفتم برم بیرون یه قدم بزنم ، یه نفس بکشم!
زدم بیرون
از کجا تا کجا رفتم تو یه خیابونی که چراغ داشته باشه...درخت داشته باشه...یجوری باشه که آدم هوس کنه قدم بزنه.
رفتم تو خیابون...
دیدی یه وقتایی گریَت نمیادو زور میزنی گریت بگیره؟
داشتم زور میزدم تا یه حس و حال کوچیکی تو دلم بجوشه!
نه...نبود هیچ حسی!
یکم نگا کردم به آدما
دلم واسه خودم تنگ شد، گوشه ی لبمو کج کردمو سرمو تکون دادم که چته لامصب؟!
جواب نداشتم واسه خودم
سریع سوار تاکسی شدمو برگشتم خونه.
به حرفای راننده تاکسی ام فقط سرمو تکون میدادم!
رسیدم خونه و بدون اینکه موسیقی گوش کنم رفتم که بخوابم
خودمو جمع کردم و لاحافو انداختم رو سرمو یه آه بلند از ته دلم کشیدم.
خیلی دلم تنگ شد واسه اینکه دلم تنگ شه واسه کسی...!
گوشی رو چک کردم اما فقط چون آلارمشو تنظیم کنم
که صبح خواب نمونم...همین!

علی سلطانی

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:20 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|


آخرين مطالب
» به لطف عشق . . .
» نشد . . .
» با شما همه چیز زیباتر است . . .
» من را ببخش . . .
» شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت . . .
» به عشق من به دستانت شک کن . . .
» 
» لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد؟ . . .
» راستش را بخواهید، ما هیچ نیستیم . . .
» خدای شکر که این عمر جاودانی نیست . . .

 Design By : Pichak