☂♥دنیای من♥☂

☂♥کلبه کوچک من♥☂

نمی‌آید به چشمم هیچ‌کس غیر از تو این یعنی


به لطف عشق تمرین می‌کنم یکتاپرستی را . . .


فاضل نظری

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ساعت 11:50 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

هر چه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد

 

فاضل نظری

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹ساعت 16:56 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

برایش جایی پنهانی نوشته بودم:
«با شما همه چیز زیباتر است دل‌یار من؛
شب ها روشن، کلاغ ها رنگی و زندگی مثل همان شربت آلبالوی خنکی که وسط چله تابستان زیر نور تیز آفتاب خورده می‌شود.
با شما دوست داشتن چیز مطلوبيست»

 

محیا زند

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۹ساعت 2:55 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

پیدا بکن یک آدمِ آدم‌تری را 

و شانه‌های محکم و محکم‌تری را

 

آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق‌های دوستت دارم‌تری را

 

من را رها کن، هر چه ‌می‌خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را

 

با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید 

و زد رقم آینده‌ی درهم‌تری را

 

تو آخر این داستان باید بخندی 

پس امتحان کن عاشق بی‌غم‌تری را

 

من می‌روم آرام آرام از همه‌چیز 

هر روز می‌بینی منِ مبهم‌تری را

 

من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا... 

پیدا نکردم واژه‌ی مرهم‌تری را

 

سیدمهدی موسوی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ساعت 23:51 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت

 

فاضل نظری

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 21:38 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

اگر روزی
جز شادی تو
چیز دیگری ازت خواستم
به عشق من به دستانت شک کن...

عباس معروفی

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:10 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

تنها کسی که تو‌ زندگیم همیشه سعی کردم ‌به زور

دوسش داشته باشم “خودم” بوده

نوشته شده در سه شنبه سوم دی ۱۳۹۸ساعت 1:18 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

همیشه دلم خواسته بدانم لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد؟ وقتی نگاهت می ‌افتد به برگ. به شاخه. به پوست درخت. وقتی بوی پرتقال می ‌پیچد. وقتی باران تنها تو را خیس می‌کند! وقتی با صدایی بر می‌گردی پشت سرت من نیستم . . . 

عباس معروفی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۸ساعت 22:44 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

شما و تمام کسانی که دوست‌شان دارید،
روزی خواهید مُرد...
تنها بخش کوچکی از چیزهایی که گفته‌اید یا کارهایی که انجام داده‌اید برای تعداد کمی از مردم اهمیت خواهند داشت، آن هم صرفاً برای یک مدت کوتاه. این حقیقتِ ناخوشایندِ زندگی‌ست. تمام مسائلی که به آن‌ها فکر می‌کنید یا کارهایی که انجام می‌دهید، تنها گریزِ استادانه‌ای از این حقیقت‌اند.
ما غبارهای کیهانی بی‌اهمیتی هستیم که در یک نقطه‌ی‌ آبی پرسه می‌زنیم و به هم برخورد می‌کنیم. عظمتی برای خودمان تجسم می‌کنیم و اهدافی برای خودمان می‌سازیم. اما راستش را بخواهید، ما هیچ نیستیم.
پس از قهوه‌ی لعنتی‌تان لذت ببرید!


مارک منسن

نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۸ساعت 23:3 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه بگریه ابر سیه گشودم چشم

دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست

 

شهریار

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۸ساعت 23:44 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

و اندوه تو

سبب زاده شدن شعری شد . . .

اعظم صابر

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 21:52 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

امشب به ذهنم رسید نامه های قدیمی را باز کنم و بخوانم

نمی دانستم دارم با آتش بازی می کنم و با دست خودم قبرم را می کَنم!

بعد از یک دقیقه انگشتانم آتش گرفت.

بعد از دو دقیقه چراغ مطالعه ام شعله ور شد

بعد از سه دقیقه روتختی ام آتش گرفت

بعد از پنج دقیقه لباس خوابم سوخت و تنها تلّی از خاکستر از من بر جای ماند

نمی دانستم نامه های عاشقانه ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند که با دست زدن منفجر می شوند.

نمی دانستم جملات عاشقانه ممکن است شبیه چوبه ی دار شوند، نمی دانستم ممکن است آدم با خواندن نامه های عاشقانه اش زندگی کند و با بازخوانی اشان بمیرد…!

چه حماقتی کردم؟! درِ آتشفشان را پس از سالها گشودم و وارد ماجراجوییِ عجیبی شدم،

غول جادو را از چراغش آزاد کردم تا همه چیزم را نابود کند، النگوها و کتابها و وسائلم را

و مرا چون سیبی گاز بزند!

آیا ممکن است زنی با نامه های عاشقانه اش خودکشی کند؟یا خودش را زیر چرخهای ماشین بیندازد؟!

حروف جادوگر، واژه های دیوانه !

آیا ممکن است کسی با خونسردی تمام خودرا در دریایی از خطوط آبی غرق کند؟؟!

این همان کاری است که من کردم، وقت باز کردن کشوها

و حافظه ام را آتش زدم و شیطان را بیدار کردم!

ای سفر کرده،که در همه جا حاضری

خواندن نامه هایت، قتلگاهی واقعی است

و اکنون این منم که از این قتلگاه بیرون می زنم

چون مرغی سرکنده !

سعاد الصباح

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 23:16 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

گفتارت فرش ایرانی‌ست

و چشمانت گنجشککان دمشقی

که می‌پرند از دیواری به دیواری

و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت

و خستگی در می‌کند در سایه‌ی دیوارها…

و من دوستت دارم

می‌ترسم اما که با تو باشم

می‌ترسم که با تو یکی شوم

می‌ترسم که در تو مسخ شوم

تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم

و از موج‌های دریا

اما با عشقت نمی‌جنگم… که عشق تو روز من است

با خورشید روز نمی‌جنگم

با عشقت نمی‌جنگم…

هر روز که بخواهد می‌آید و هروقت بخواهد می‌رود

و نشان می‌دهد که گفت‌وگو کی باشد و چگونه باشد

 

نزار قربانی

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 23:14 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

خانه ی قلبم خراب از یکّه تازی های توست
عشق بازی کن که وقت عشق بازی های توست

چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست

تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست

قصّه ی شیرین نیفتاده است هرگز اتفاق
هرچه هست ای عشق از افسانه سازی های توست

میهمان خسته ای داری در آغوشش بگیر
امشب ای آتش، شب مهمان نوازی های توست


فاضل نظری

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۸ساعت 19:52 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

ما شبیه جنسِ خاک خورده داخلِ ویترینیم،
كه یک نفر انتخابمان كرد 
اما حاضر نشد بهایمان را پرداخت كند!
فقط آمد،
دلخوشمان كرد،
و رفت...
رفت یک دورى بزند برگردد!

علي قاضي نظام
 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۸ساعت 5:3 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

زندگیِ عزیز ؛
امروز هم ، برایِ گرفتنِ حالِ ما ، زورِ خودت را بزن ،
مهم نیست ...
ما به خودمان قول داده ایم حالمان خوب باشد !

نرگس صرافیان طوفان
 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 2:29 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

پیش از پایان سال
مهمترين زنِ تاریخم بودی 
و اکنون تو مهمترين زنْ
بعد از تولد این سال هستی،
تو زنی هستی که او را با ساعت‌ها و روزها نمی‌شمارم...
تو زنی هستی ساخته شده از میوه‌ی شعر و از طلای رؤیاها
تو زنی هستی که میلیون‌ها سال پیش،
در تنم سکنی گزیده بود . . .

نزار قبانی

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۸ساعت 22:37 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن ! 
گاه می لغزد زبانم، بشنو و باور مکن!

گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟ 
گفتم آری می‌توانم ... بشنو و باور مکن!

عشق اگر افسانه می‌سازد که در زندان دل 
چند روزی میهمانم، بشنو و باور مکن !

در جواب نامه فرهاد اگر شیرین نوشت:
"با همه نامهربانم"، بشنو و باور مکن !

گاه اگر در پاسخ احوال‌پرسی‌های تو 
گفته بودم شادمانم، بشنو و باور مکن !

سجاد سامانی

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۷ساعت 23:32 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب


محمدعلی بهمنی
 
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۷ساعت 0:51 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی ۱۳۹۷ساعت 2:0 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

مرده‌ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

 

روی پا بودن این برج ‌کهن فلسفه دارد
 

 

سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»

 

تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد
 

 

دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم

 

با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

 

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...

 

و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد
 

 

آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم

 

تازه فهمیده‌ام این بند کفن فلسفه دارد
 
 
 
کاظم بهمنی
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی ۱۳۹۷ساعت 1:56 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

روزی با خود فکر می کردم ، اگر او را
با غریبه ای ببینم دنیا را به آتش می کشانم
اما امروز حتی حاضر نیستم کبریتی
روشن کنم تا ببینم او کجاست
و چه می کند...

دافنه دوموریه

نوشته شده در شنبه دهم آذر ۱۳۹۷ساعت 1:29 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

در عکس تو نظارت پیوسته میکنم
نفرین به من که عکس تو را خسته میکنم

مرتضی لطفی

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان ۱۳۹۷ساعت 23:29 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

درماندگی یعنی که فهمیدم
وقتی کنارم روسری داری
یک تار مو از گیسوانت را
در رختخواب دیگری داری!

 

 علیرضا آذر

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر ۱۳۹۷ساعت 19:37 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!

 

امید صباغ نو

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر ۱۳۹۷ساعت 23:29 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

می خواستم از عاشقی چیزی....
با دست خود بستند دهانم را

من مردِ شب هایت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

علیرضا آذر

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۷ساعت 1:9 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آنکه جانم را
سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟!

حمید مصدق

نوشته شده در جمعه دوم شهریور ۱۳۹۷ساعت 12:42 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

بعد تو تکه ی قلبم به کسی جفت نشد
عشق آن چیز قشنگی که پدر گفت نشد

بعد تو داغ ترین سوژه ی مردم بودم
قل هو الله احد...رکعت چندم بودم؟

حال من مانده ام و عشق عمیقم به شما
دل و دلداری و نفرین رفیقم به شما

ماه تابم ! که ندارد دل تو راه به من
گذرت میگذرد یک شب بی ماه به من...؟

حميدرضا يوسفى

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۳۹۷ساعت 23:17 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

باید بپرسید آخرش را دوست دارد
آن گوشه‌ی چشم ترش را دوست دارد

می‌گفت من را دوست می‌دارد همانقدر
که چشم های مادرش را دوست دارد

شب های تنهایی بجای شانه هایم
آن بالش زیر سرش را دوست دارد

قبل از نکاح و انعقاد عقد رسمی
از او بپرسید همسرش را دوست دارد

دیدم به دستش حلقه‌ای، انگار او هم
با دیدنم...انگشترش را دوست دارد؟

میلاد فرحمند

نوشته شده در جمعه هشتم تیر ۱۳۹۷ساعت 10:48 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|

کاش بعضیا
اگه ول می کنن می رن
اگه تنهات می ذارن
نگن که دلیلشون واسه انجام بعضی کارا چی بوده
بذارن همونطور فک کنیم اون کارا رو از روی دوست داشتن
یا اینکه دوست داشتن کاری واسمون انجام بدن انجام دادن
بذارن یه باور خوب خوب ازشون داشته باشیم
یه باور به شیرینیه اولین قهوه
نه به تلخیه آخرین قهوه

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد ۱۳۹۷ساعت 15:9 توسط ☂♥ム乃乃ム丂♥☂|


آخرين مطالب
» به لطف عشق . . .
» نشد . . .
» با شما همه چیز زیباتر است . . .
» من را ببخش . . .
» شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت . . .
» به عشق من به دستانت شک کن . . .
» 
» لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد؟ . . .
» راستش را بخواهید، ما هیچ نیستیم . . .
» خدای شکر که این عمر جاودانی نیست . . .

 Design By : Pichak