☂♥دنیای من♥☂
☂♥کلبه کوچک من♥☂
نمیآید به چشمم هیچکس غیر از تو این یعنی هر چه آیینه به توصیف تو جان کند نشد گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم فاضل نظری برایش جایی پنهانی نوشته بودم: محیا زند پیدا بکن یک آدمِ آدمتری را و شانههای محکم و محکمتری را آقای خوبی که دلش سنگی نباشد معشوقهای دوستت دارمتری را من را رها کن، هر چه میخواهی تو داری از دست خواهی داد چیز کمتری را با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید و زد رقم آیندهی درهمتری را تو آخر این داستان باید بخندی پس امتحان کن عاشق بیغمتری را من میروم آرام آرام از همهچیز هر روز میبینی منِ مبهمتری را من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا... پیدا نکردم واژهی مرهمتری را سیدمهدی موسوی دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من فاضل نظری اگر روزی عباس معروفی همیشه دلم خواسته بدانم لحظههای تو بی من چطور میگذرد؟ وقتی نگاهت می افتد به برگ. به شاخه. به پوست درخت. وقتی بوی پرتقال می پیچد. وقتی باران تنها تو را خیس میکند! وقتی با صدایی بر میگردی پشت سرت من نیستم . . . شما و تمام کسانی که دوستشان دارید، خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه بگریه ابر سیه گشودم چشم دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم دریغ و درد که این انتحار آنی نیست نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست شهریار و اندوه تو سبب زاده شدن شعری شد . . . اعظم صابر امشب به ذهنم رسید نامه های قدیمی را باز کنم و بخوانم نمی دانستم دارم با آتش بازی می کنم و با دست خودم قبرم را می کَنم! بعد از یک دقیقه انگشتانم آتش گرفت. بعد از دو دقیقه چراغ مطالعه ام شعله ور شد بعد از سه دقیقه روتختی ام آتش گرفت بعد از پنج دقیقه لباس خوابم سوخت و تنها تلّی از خاکستر از من بر جای ماند نمی دانستم نامه های عاشقانه ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند که با دست زدن منفجر می شوند. نمی دانستم جملات عاشقانه ممکن است شبیه چوبه ی دار شوند، نمی دانستم ممکن است آدم با خواندن نامه های عاشقانه اش زندگی کند و با بازخوانی اشان بمیرد…! چه حماقتی کردم؟! درِ آتشفشان را پس از سالها گشودم و وارد ماجراجوییِ عجیبی شدم، غول جادو را از چراغش آزاد کردم تا همه چیزم را نابود کند، النگوها و کتابها و وسائلم را و مرا چون سیبی گاز بزند! آیا ممکن است زنی با نامه های عاشقانه اش خودکشی کند؟یا خودش را زیر چرخهای ماشین بیندازد؟! حروف جادوگر، واژه های دیوانه ! آیا ممکن است کسی با خونسردی تمام خودرا در دریایی از خطوط آبی غرق کند؟؟! این همان کاری است که من کردم، وقت باز کردن کشوها و حافظه ام را آتش زدم و شیطان را بیدار کردم! ای سفر کرده،که در همه جا حاضری خواندن نامه هایت، قتلگاهی واقعی است و اکنون این منم که از این قتلگاه بیرون می زنم چون مرغی سرکنده ! سعاد الصباح گفتارت فرش ایرانیست و چشمانت گنجشککان دمشقی که میپرند از دیواری به دیواری و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آبهای دستانت و خستگی در میکند در سایهی دیوارها… و من دوستت دارم میترسم اما که با تو باشم میترسم که با تو یکی شوم میترسم که در تو مسخ شوم تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم و از موجهای دریا اما با عشقت نمیجنگم… که عشق تو روز من است با خورشید روز نمیجنگم با عشقت نمیجنگم… هر روز که بخواهد میآید و هروقت بخواهد میرود و نشان میدهد که گفتوگو کی باشد و چگونه باشد نزار قربانی خانه ی قلبم خراب از یکّه تازی های توست ما شبیه جنسِ خاک خورده داخلِ ویترینیم، علي قاضي نظام نرگس صرافیان طوفان مردهام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود» دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف... آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم دافنه دوموریه مرتضی لطفی علیرضا آذر امید صباغ نو من مردِ شب هایت نخواهم شد علیرضا آذر حمید مصدق بعد تو داغ ترین سوژه ی مردم بودم حال من مانده ام و عشق عمیقم به شما ماه تابم ! که ندارد دل تو راه به من حميدرضا يوسفى میگفت من را دوست میدارد همانقدر شب های تنهایی بجای شانه هایم قبل از نکاح و انعقاد عقد رسمی دیدم به دستش حلقهای، انگار او هم میلاد فرحمند
به لطف عشق تمرین میکنم یکتاپرستی را . . .
فاضل نظری
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد
«با شما همه چیز زیباتر است دلیار من؛
شب ها روشن، کلاغ ها رنگی و زندگی مثل همان شربت آلبالوی خنکی که وسط چله تابستان زیر نور تیز آفتاب خورده میشود.
با شما دوست داشتن چیز مطلوبيست»
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت
جز شادی تو
چیز دیگری ازت خواستم
به عشق من به دستانت شک کن...
تنها کسی که تو زندگیم همیشه سعی کردم به زور
دوسش داشته باشم “خودم” بوده
عباس معروفی
روزی خواهید مُرد...
تنها بخش کوچکی از چیزهایی که گفتهاید یا کارهایی که انجام دادهاید برای تعداد کمی از مردم اهمیت خواهند داشت، آن هم صرفاً برای یک مدت کوتاه. این حقیقتِ ناخوشایندِ زندگیست. تمام مسائلی که به آنها فکر میکنید یا کارهایی که انجام میدهید، تنها گریزِ استادانهای از این حقیقتاند.
ما غبارهای کیهانی بیاهمیتی هستیم که در یک نقطهی آبی پرسه میزنیم و به هم برخورد میکنیم. عظمتی برای خودمان تجسم میکنیم و اهدافی برای خودمان میسازیم. اما راستش را بخواهید، ما هیچ نیستیم.
پس از قهوهی لعنتیتان لذت ببرید!
مارک منسن
عشق بازی کن که وقت عشق بازی های توست
چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست
تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست
قصّه ی شیرین نیفتاده است هرگز اتفاق
هرچه هست ای عشق از افسانه سازی های توست
میهمان خسته ای داری در آغوشش بگیر
امشب ای آتش، شب مهمان نوازی های توست
فاضل نظری
كه یک نفر انتخابمان كرد
اما حاضر نشد بهایمان را پرداخت كند!
فقط آمد،
دلخوشمان كرد،
و رفت...
رفت یک دورى بزند برگردد!
امروز هم ، برایِ گرفتنِ حالِ ما ، زورِ خودت را بزن ،
مهم نیست ...
ما به خودمان قول داده ایم حالمان خوب باشد !
مهمترين زنِ تاریخم بودی
و اکنون تو مهمترين زنْ
بعد از تولد این سال هستی،
تو زنی هستی که او را با ساعتها و روزها نمیشمارم...
تو زنی هستی ساخته شده از میوهی شعر و از طلای رؤیاها
تو زنی هستی که میلیونها سال پیش،
در تنم سکنی گزیده بود . . .
نزار قبانی
گاه می لغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری میتوانم ... بشنو و باور مکن!
عشق اگر افسانه میسازد که در زندان دل
چند روزی میهمانم، بشنو و باور مکن !
در جواب نامه فرهاد اگر شیرین نوشت:
"با همه نامهربانم"، بشنو و باور مکن !
گاه اگر در پاسخ احوالپرسیهای تو
گفته بودم شادمانم، بشنو و باور مکن !
سجاد سامانی
تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب
با غریبه ای ببینم دنیا را به آتش می کشانم
اما امروز حتی حاضر نیستم کبریتی
روشن کنم تا ببینم او کجاست
و چه می کند...
نفرین به من که عکس تو را خسته میکنم
وقتی کنارم روسری داری
یک تار مو از گیسوانت را
در رختخواب دیگری داری!
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!
با دست خود بستند دهانم را
از بسترت کم کن جهانم را
پیش خود می گویم
آنکه جانم را
سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟!
عشق آن چیز قشنگی که پدر گفت نشد
قل هو الله احد...رکعت چندم بودم؟
دل و دلداری و نفرین رفیقم به شما
گذرت میگذرد یک شب بی ماه به من...؟
آن گوشهی چشم ترش را دوست دارد
که چشم های مادرش را دوست دارد
آن بالش زیر سرش را دوست دارد
از او بپرسید همسرش را دوست دارد
با دیدنم...انگشترش را دوست دارد؟
اگه ول می کنن می رن
اگه تنهات می ذارن
نگن که دلیلشون واسه انجام بعضی کارا چی بوده
بذارن همونطور فک کنیم اون کارا رو از روی دوست داشتن
یا اینکه دوست داشتن کاری واسمون انجام بدن انجام دادن
بذارن یه باور خوب خوب ازشون داشته باشیم
یه باور به شیرینیه اولین قهوه
نه به تلخیه آخرین قهوه
| Design By : Pichak |

